ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
ای حسرت روزهای شیرین در من!
بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من!
"میلاد عرفان پور"
گفتن بزار سرش به سنگ بخوره آدم میشه
سرمون به سنگ خورد... اما نشدیم اون آدمی که باید می شدیم
اونقدر راه های رفته رو دوباره رفتیم که برگشتمون غیرممکن شد ، راه های نرفته هم که نرفته موند
همیشه خَرِ کسایی شُدیم که حتی خرسواری اَم بلد نبودن ... کسایی که فقط خوب ادعا می کردن...ادعای عشق... دوس داشتن.. هر چی
خام حرفایی شدیم که از دهن یه مُشت آدم نپخته بیرون میومَد
حرفایی که مث برف بود و با یه آفتاب آب شد
آب شد و داشته و نداشته مونو با خودش بُرد
( _من آینده مو با تو می بینم!!!!! )
هه...
حرفام زیادتر از این حرفاس !!!ولی نه من حوصله ی نوشتنشو دارم نه کسی حوصله ی خوندنشو.
تازه اینجا که دفتر خاطرات نیست که بخوام توش درد دل کنم یا خاطره بنویسم !! هست؟ نیست
اینجا یه وبلاگه که قراره فقط به ترانه هام بال وپَر بده ... همین
پس با یکی از دیالوگ های علی سنتوری که بعد از چند سال هنوز توو ذهنمه می ریم سراغ اصل مطلب
ولی هانی خانوم خودمونیما!
ما بالاخره نفهمیدیم تو از چی چیه این مرتیکه خوشت اومد؟
یعنی میخوام بدونم... میتونی...
یعنی میشه با اونم همون جاهایی بری که با من رفتی؟
همون چیزهایی رو بخوری که با من خوردی؟
همون... همون... کارایی رو بکنی که با منم کردی؟
یعنی میشه؟؟
آره میشه
...........................................
http://www.up.98ia.com/images/osign5x4bsxbbuyfwlfq.jpg
(( توی این لینک یه عکس براتون گذاشتم که می تونید همه ی ترانه های این شماره ی اتفاق نو رو توش بخونید ))
و اما ترانه ی خودم :

"برای او که روزی دوستش داشتم"
