تبليغاتX
برای عاشقی زودم

برای عاشقی زودم

این وبلاگ قراره یه سقف باشه روی سر ترانه هام





درباره وبلاگ

سایه پوش

!!سايه به سايه دنبالش مي رفتم

با لباساي مشکي اي که تنم بود انگار واقعا باورش شده بود که من سايه شم

کنار خيابون وايساده بود
مانتوي سفيد...شال سفيد...
...کفش سفيد
لباس فرشته ها رو تن کرده بود

توي سکوتش غرور داد مي زد

يه "من" تماشاچي ش بودم با يه "شهر"
چشمک تموم آدماي شهرو مي
!!ديد.... نگاه منو نه

آدما هيچ وقت به سايه هاشون محل نميدن

...زل زده بود به اون سمتِ خيابون
!نمی دونم به چی
شاید به ماشین مشکی ای که اون دست خیابون پارک بود

تو حال خودم نبودم
!نبودم که چشمامو بستم
نمي دونم بسته بودن چشمام چند دقيقه طول کشيد
با صداي بوق يه ماشين به خودم اومدم

!!نبود
...کسي کنارم نبود
يه ماشين مشکی به سرعت از جلو پام رد شد
......
...دلواپسم
...نه دلواپس تنهائیم
نه دلواپس اینکه یه سایه ی خالی ازم مونده

...دلواپسم
دلواپس اینکه اگه یه وقت دور و برشو نگاه کرد
اگه یه روز فهمید یه چیزی
یه کسی کنارش بوده
............که حالا نیست


...دلواپسم
...دلواپس بی سایه گیش

...

نویسنده : مسعود آرمان
پروفايل نويسنده وبلاگ

مطالب تازه

اسباب کشی
شهر سگی
ترانه ی2_محکوم تنهایی
یه درد دل کوچیک
دل نوشته 1
ترانه 1 _کلبه ی متروک
به این کار چی میگن؟

آرشيو وبلاگ
اسفند 1390
آبان 1390
مهر 1390
تیر 1390
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389

لينك دوستان
پایگاه ادبی گرگ و میش
یغما گلرویی
امیر آزاده دل
ترانه خانه
اهورا ایمان
فریدون مشیری
عبدالجبار کاکائی
آموزش ترانه سرایی و تاریخی از سیر تکاملی آن
شاهکار بینش پژوه
شهیار قنبری
علی ایلیا
امیر ارجینی
لغت نامه ي دهخدا
حسین متولیان
سهیلا صالحی
چه بی تابانه می خواهمت
مریم دلشاد
عمران میری
بابک صحرایی
س مثل سارا
افشین مقدم
سعید کریمی
داوودمرادي سوران
احسان رعیت
مترسکی که از کلاغ می ترسد
لالایی نیمکت
حسين ميدري(شهراد)
هنوز منتظرم
ترانه های زهرا بختیاری
تنها ترین تنها
دیگر هوای زیستنم نیست
عروس مرده ی من
ترانه ی باران
کاکتوس زخمی
ترانه های محمد شهیدی فر
راضیه آقاجری




نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 2:5 توسط مسعود آرمان مهر


 

 ای بی تو زمانه سرد و سنگین در من!
ای حسرت روزهای شیرین در من!
بی مهری انسان معاصر در توست
تنهایی انسان نخستین در من!

                                                 "میلاد عرفان پور"


گفتن بزار سرش به سنگ بخوره آدم میشه
سرمون به سنگ خورد... اما نشدیم اون آدمی که باید می شدیم

اونقدر راه های رفته رو  دوباره رفتیم که برگشتمون غیرممکن شد ، راه های نرفته هم که نرفته موند

همیشه خَرِ کسایی شُدیم که حتی خرسواری اَم بلد نبودن ... کسایی که فقط خوب ادعا می کردن...ادعای عشق... دوس داشتن.. هر چی

خام حرفایی شدیم که از دهن یه مُشت  آدم نپخته بیرون میومَد

حرفایی که مث برف بود و  با یه آفتاب آب شد

آب شد و داشته و نداشته مونو با خودش بُرد

( _من آینده مو با تو می بینم!!!!!  )

هه...

حرفام زیادتر از این حرفاس !!!ولی نه من حوصله ی نوشتنشو دارم نه کسی حوصله ی خوندنشو.
تازه اینجا که دفتر خاطرات نیست که بخوام توش درد دل کنم یا خاطره بنویسم !! هست؟ نیست

اینجا یه وبلاگه که قراره فقط به ترانه هام بال وپَر بده ... همین


پس با یکی از دیالوگ های علی سنتوری که بعد از چند سال هنوز توو ذهنمه می ریم سراغ اصل مطلب


ولی هانی خانوم خودمونیما!
ما بالاخره نفهمیدیم تو از چی چیه این مرتیکه خوشت اومد؟
یعنی می‌خوام بدونم... می‌تونی...
یعنی می‌شه با اونم همون جاهایی بری که با من رفتی؟
همون چیزهایی رو بخوری که با من خوردی؟
همون... همون... کارایی رو بکنی که با منم کردی؟
یعنی میشه؟؟


آره میشه

...........................................

http://www.up.98ia.com/images/osign5x4bsxbbuyfwlfq.jpg
(( توی این لینک یه عکس براتون گذاشتم که می تونید همه ی ترانه های این شماره ی اتفاق نو رو توش بخونید ))


و اما ترانه ی خودم :

"برای او که روزی دوستش داشتم"




نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 11:16 توسط مسعود آرمان مهر
دیروز اسباب غصه هامونو کشیدیم و رفتیم یه خونه ی دیگه
ترک کردیم خونه ای رو که بیست و چهار سالگی مو ندید
جایی که بچگی مو توش پا گرفته م و بزرگی مو توش خوردم زمین
اما با همه ی بد بیاریاش واسه من مقدس بود

اونجا جایی بود که رو پشتِ بومش "فروغ" خوندم وقتی بچه های کوچه داشتن " گل کوچیک" بازی می کردن_همه چی از همین جا شرو شد،این شد که پامو جایی گذاشتم که نباید می ذاشتم،چیزایی رو فهمیدم که نمی فهمیدم،عشق خیلی جلوتر از وقتش اومد سراغم و...._ بی خیال

ترک کردیم خونه ای رو که خیلی از دیواراش بوی بغض نوجوونی مو میداد
و از خیلی گوشه هاش صدای سکوتِ جوونی م میومد

جایی که واسه من یاد آوره خیلی خاطره ها بود(بگذریم از اینکه همیشه خاطرات تلخم زورشون از خاطره شیرینا بیشتر بود)

من توو اون خونه عشقو تجربه کردم ،هرچند نصفه نیمه....وحالا.... ............................................................................................................................
این روزا اتفاقای تازه ای داره توو زندگیم می افته (چه درونی چه بیرونی)
نمی دونم باید از این اتفاقا خوشحال باشم یا ناراحت!!!!!!!!!!!!!

از خیلی چیزایی که به گذشته م مربوط بود دارم فاصله می گیریم .این خوبه یا بد؟
نمی دونم

فقط اینو می دونم که وارد دنیای تازه ای شدم و باید سعی کنم که فاصله مو همچنان با دنیای قبلیم حفظ کنم

...................................................


ویه چیزدیگه:

به زودی با یه ترانه ی مشترک بروز میشم..................................................................................



نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 0:0 توسط مسعود آرمان مهر

"این روزها با هرکس که دوست می شوم احساس می کنم انقدر او را شناخته ام که وقت خیانت است"

یه درد دل

لعنتی

هر وقت خواستم باور کنم که دنیا انقدا هم گند و گُه نیست ،خورد توو پوزم
می سوزم،نه از آتیشی که به پا کردی ...نه ...!
می سوزم از این که قرار نبود رفاقتمون به این آسونیا سوخت شه
چرا قرار بود!
گفته بودم کارای تو آخرش گونیِ رفاقتو میده به گُرده مون
نگفته بودم؟
گِل بگیرن رفاقتی رو که یه طرفش تو باشی
بی خیال
تا حالا زیاد به چشم خودم دیدم که آدما تقاص کاراشونو توو همین دنیا پس میدن
بی خود نیست که یه عده همیشه هشتشون گروی نُهِ شونه...
بی خود نیست که پا توی هر راهی  می زارن از بیراهه سر در میارن
به هر دری که می زنن یه دیوار سبز میشه جلوشون...

آره پسر ، اسم مرد رو از روت بر می دارم چون هنوز نشدی
هنوز بچه ای که به یه دختر اجازه دادی بشه بُزرگِت... به جات تصمیم بگیره ،برات رفیق انتخاب کنه ،برات رفیق ازل کنه، در کل بشه صاحبت
گردن کج کردی و گذاشتی افسارتو به هر طرف که دوس داره بِکشه ؟؟؟

همینه دیگه ... اگه یه عده خر نباشن که خرسواری وَر می اُفته پسر

فقط حیف
حیف روزایی که حیفِ تو کردم...حیفِ دردی که به جای تو کشیدم
دوست دخترت بهت خیانت کرد ،من به جات شب نخوابی کشیدم
داییات زیر پاتو خالی کردن ،من به جات خوردم زمین!!!!!!

می گفتم بی خیال...رفیقیم دیگه ... اگه رفیق به جای رفیق نخوره زمین ، پس کی بخوره؟؟!

انقد که من به فکرت بودم بابات به فکرت نبود...آره خیلی چیزاتو از من داری،

اگه یه نگاهی به عکسای قدیمی ت بندازی میفهمی که حتی تیپ وقیافه ی الانتو هم از من داری،از با من گشتن
چرا راه دور می ریم!!
همین دختری رو که الان داری سنگشو به سینه ت میزنی از من داری ، نداری؟؟؟؟
خیلی چیزای دیگه هست که اگه بخوام بگم باید زمین دهن باز کنه تا تو گورتو توش گم کنی

خودتم می دونی انقد بهم مدیونی که اگه بخوای کارامو جبران کنی باید سرتو بزاری زمین بمیری

گوشیم پُر از اِس اِم اِساته
اِسایی که توو هر کدوم می گفتی "ایشالا یه روز جبران کنم"
باشه جبران شد
امیدوارم توو اون دنیا هم چشم توو چشم نشیم!!،چون نمی خوام صورتت با تُف من برخورد کنه... حیفِ تُف
تمام
..............................................................................................................................
....................................................................................................................................

بگزریم بعد از هشت ماه بایه ترانه اومدم
یه ترانه که بی ارتباط به حال این روزام نیست
 


دیگه این شهر برام یه خونه نیست
هرجا پامو میزارم می ترسم
آدما برام غریبه تر شدن
حتی
از خودم دارم می ترسم
!!


این روزا هم نفسم سیگاره
دیگه هیچ دستی توی مشتم نیست

لحظه هام جلوتر از من میرن
!!
حتی سایه م این روزا پُشتَم نیست
!


خاطرات پوچ و بی مصرف عشق...
توو دلم یکی یکی خط خوردن
اونایی که براشون می مُردم
خیلیاشون توی ذهنم مُردن

...

وقتشه منم بشم شکل همه...
جوری که رسمشه زندگی کنم
دنیا سگدونی تر از اونیه که
مث آدم بشه زندگی کنم !!!

"مسعود آرمان"


"""منتظر نظرات هستم"""




نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 22:13 توسط مسعود آرمان مهر
 

می خوای دورم بریزی از نگاهت!
اینو از حال چشمات میشه فهمید
چقد دلواپسم...دلشوره دارم
مگه میشه از این لحظه نترسید!؟

 
مگه میشه به جرمی که نمیگی
منو محکوم تنهایی بدونی
که تبعیدم کنی دور از نگاهت
یه جای پرت و بی نام ونشونی!!

داره یخ می زنه... می لرزه این عشق
چطور می تونی انقد سرد باشی!
دارم شک می کنم کم کم به اینکه:
تو اونکه باورم می کرد باشی!

تمومه زندگی مو زیرو رو کن
بفهمی زیرو روی زندگی می
بفهمی سخته نادیده ت بگیرم
همیشه روبه روی زندگی می!

عذابم میده این بغض گلوگیر
نمی تونم بزارم که بباره
بیا یک لحظه جای من بشین تا
بفهمی مرد بودن درد داره

داره یخ می زنه... می لرزه این عشق
چطور می تونی انقد سرد باشی!
دارم شک می کنم کم کم به اینکه:
تو اونکه باورم می کرد باشی!

"سعود آرمان"



نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 19:0 توسط مسعود آرمان مهر
 

گاهی وقتا حساب آدم با کتابش جور در نمیاد ،
هر جوری که حساب می کنی به این میرسی که : قرار نبود اینجوری بشه!!!!!!

اونی که فک می کنی آدم بَدَس ، میشه فرشته ی نجاتت
و...
اونی که رو خوب بودنش قسم می خوردی یه هو می بینی ای داد بیداد ....
زد تموم کاسه کوزه های قلبتو شکست

اینجاس که به یه شک بزرگ می رسی

به چشمات ... به گوشات ... به احساست ...
باید شک کنی

باید یه چشم بند ببندی به چشمات ُ توی گوشات پنبه بزاری
که نبینی ...که نشنوی ...

این روزا حالم اصلا خوش نیست
خسته شدم از بس بغضامو ترانه کردمو ریختمشون رو کاغذ...

دلم می خواد حرف بزن ،حرفای معمولی ،حرفای ساده ... بدون وزن ،بدون قافیه

حیف...

 



نوشته شده در جمعه یکم بهمن 1389ساعت 13:41 توسط مسعود آرمان مهر
 

دیر رسیدی...

باز هم دیر رسیدی!

"خودم را می کشم"

 دروغ نبود

قرمزیِ دیوارها تقصیر تو نیست

رگ هایم اضافی بود!!

گوش هایت را بگیر

چشم هایت را باز کن

"دوستَت دارم"

 دروغ نبود!

...



نوشته شده در شنبه یازدهم دی 1389ساعت 20:45 توسط مسعود آرمان مهر

برای شروع با اولین کار جدی م شروع می کنم که تاریخ سرودنش مربوط میشه به سه سال قبل که  حدودا یک سال بعدش با صدای اشکان شیرازی به اجرا درومد

 

من مثِ یه کلبه بودم
توو مسیر گذر تو

جای امنی واسه موندن

توو شبِ پُر خطر تو

اومدی خستگیاتو
روی دوش من گذاشتی

من پنا هت شدم اون شب

وقتی جایی رو نداشتی

تن پوسیده و خسته م
واسه تو یه تکیه گا شد

پیش من قلبِ شکسته ت

موند وموند تا رو به را شد

ساعتا گذشتن و شب
جاشو داد به روز روشن

بار خاطراتُ بَستی

رَد شدی از شبُ از من

بعد از اون عبور تلخت
حال و روزم زیر و رو شد

دیدن دوباره ی تو
یه خیال... یه آرزو شد


تو طنین خنده هاتو
قاب خوش رنگِ چشاتو

بُردی اما ندونستی

جا می ذاری ردّ پاتو


حالا این کلبه ی متروک
هیچ مسافری نداره

عمریه کنار جاده

روی خطِ انتظاره

 



نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 16:41 توسط مسعود آرمان مهر
چن هفته پیش مث همیشه داشتم وب گردی می کردم که به چیزی برخوردم که لااقل واسه من

جالب بود!!

یکی از ترانه های خودمو دیدم اما پائین صفحه به جای اینکه اسم من به عنوان ترانه سرا نوشته شده باشه اسم یه خانوم نوشته شده بود !!

خواستم واسه ایمیلش پیغام بزارم و ازش بپرسم که به این کار چی میگن؟

اما وقتی خوب فک کردم دیدم بی فایده س!!

چون کسی که انقد آسون می تونه کار یکی دیگه رو به اسم خودش بزنه خیلی هم راحت میتونه قسم بخوره که الا و بلا این ترانه کار خودمه و...

به خاطر همین بی خیالش شدم و سپردمش به آدمایی مثل خودش !

این شد که تصمیم گرفتم استارت یه وبلاگو بزنم تا لااقل تا یه جاهایی بشه جلوی چنین آدمایی رو گرفت.

من تو این وبلاگ تعدادی از از تزانه هامو که به چاپ رسیده  ( ثبت شده ) رو واستون می زارم !

خوشحال می شم اگه  پیشنهاد یا نظری هم راجع به ترانه هام یا وبلاگ دارید بهم بگید...

مسعود آرمان مهر